در شرافت دانش همين بـس که کسي هم که آن را نيک نمي داند ادعايش مي کند و هرگاه به آن منسوب گردد شادمان مي شود . [امام علي عليه السلام]
سفره ي اذون

اتاق تزيين شده بود! هر دو نشسته بودند! دختر روي مبل و پسر روي فرش!
شايد به فردا فکر مي کردند که قرار بود در آن اتاق کوچک، خطبه ي عقدشان خوانده شود!
- بعد از مراسم، تا کي اينجا مي مونين؟
-
ان شالله روز بعد همراه خانواده بر مي گردم شهر خودمون!
- انشالله.

پنج روز از مراسم عقد گذشته بود. دختر و پسر نشسته بودند داخل همان اتاق و به حرفهاي آن روز مي خنديدند... از اولين ديدارشان بيش از چهل روز نگذشته بود، اما انگار قرنيست که هم را مي شناسند!

يک جمله چطور مي تواند دو نفر را اينقدر بهم نزديک کند که نبودنش عذاب مي شود براي آنکه هست! آنهم دو نفري که...
گاهي چه زود وابسته مي شويم!

راستي چند بار از اين بله ها به او گفتيم و زود تر از آنکه امضايمان خشک شود، انکارش کرديم؟! چند بار؟! مگر نه آنکه با او آشناتريم از همه عالم؟! فکرم درد گرفت! اشکال کار کجاست؟ چه نفسيست اين من؟ تا کي مرا به هرجا که داني، خواهي برد؟ نمي خواهم!!!!
التماس دعا و يا حق



موذن ::: شنبه 27/5/1386::: ساعت 2:20 عصر

همه جا بارون مياد خيلي ها هم زير بارون خيس مي شن خيلي ها هم ...من هم تو اين نا کجا آبادي که گير کردم گاهي صداي بارون رو از پشت پنجره مي شنوم اما فقط از پشت پنجره مي دوني چه حس غريبي داره نگاه کردن به بارون از پشت پنجره آشپزخونه و غم غربت که معلوم نيست کي مي خواد تموم بشه براي اوني که نوشتي ميگم دل من غربت اونو خوبتر از تويي که نوشتي براش مي شناسه
                                                                  
  خيلي مخلصيم .از ياد رفته


خيلي از وقتي که آپ کردم، مي گذره!وقتي از بارون نوشتم بعضي ها مطمئن نبودند منظورم بارونه! فکر مي کردن بارون اشاره به چيز ديگه اي داره! اما نه!!! فقط بارون! بارون! بارون!
همين بود! تمام علاقه ي يه دختر شمالي!
کامنت يکي از دوستامو که البته خصوصي بود، اينجا گذاشتم!
يه روز اومد گفت: بايد برم... زندگي کنم و من کلي بهش خنديدم! به غربتي که بايد دچارش مي شد! به ...
به همه چي خنديدم! البته مي دونست شوخيه! اما...
درباره ي بارون نوشتم! يکماه از نوشته م گذشت و گفتند: برو...
و تصور از دست دادن بارون حتي اجازه ي آپ کردن بهم نداد!
اين روزها ...
گل مريمم! غربت تموم مي شه! و يه روز مياد که نه از پشت پنجره! وسط حياط به آسمون نگاه مي کني و قطره هاي ريز بارون مي خوره تو صورتت!
شايد هيچ وقت و هيچ کس نفهمه! غير از دختر شمال!! چه لذتي داره بارون!!!!

اين وبلاگ رو مخصوص خاطراتم نوشتم! خاطراتي که يه موقعي خيلي شيرين بود! اميدوارم دوباره...



موذن ::: جمعه 7/2/1386::: ساعت 2:24 عصر

دوستت دارم! چون وقتي مي باري کوچه مي شه مال من!
دوستت دارم چون با تمام وجود مي باري!
صبح هايي رو دوست دارم که نم نم بارون خيست مي کنه و ...
چرا بعضي ها زير بارون چتر مي گيرن؟ بهشون به چشم يه ديوونه نگاه مي کنم! شايد اونها هم همينطور!!
بي خيال...
بعضي وقتا فکر مي کنم اگه بارون نبود چي مي تونست جاي لذت راه رفتن و خيس شدن و يخ زدن و پاک شدن رو بگيره!
واي بارون ديوونه م مي کنه!
هميشه ببار!
کاش هميشه زمستون باشه اينجا! فقط خونه ي ما! حافظ و حياط و صندلي و بارون...
آخرين بار که تو بارون رفتم بازار يادمه کاغذ کادو خريدم! کلي به خودم خنديدم! آخه تا خونه چيزي ازش نموند!
فکر مي کنم اگه بارون نبود...
نه...
دلم نمي خواد فکر کنم چي مي شد....
خداي مهربون من! شکرت...

دلم به حال اونايي مي سوزه که بارون خيسشون نمي کنه!!!!!!!!!



موذن ::: يکشنبه 29/11/1385::: ساعت 11:11 عصر

اصلا اهل بروز احساسات نيستم حتي پاي دردناکترين فيلمي که اشک بابا رو در آورد، گريه نکردم. و اصلا هم همصحبت خوبي براي اينجور موجودات احساساتي نيستم...
اما با مرگ زبير پاي تلويزيون زار زدم...
نه به خاطر زلفا يا زبير! اصلا مطمئن نيستم که مرد! براي اون حسي گريه کردم که زبير داشت!
ديدي؟!!!
ديدي نگاه امام چکار کرد با زبير؟ عاشق شد... مست شد... و بعد مجنون!!! رفت و چه رفتني!!!
اله مهربون من!!! ما که ادعامون مي شه منتظريم، چند بار به نگاه منتظر آقا پايان داديم؟ برگشتيم از اشتباهمون؟ آخه زبير يه راهزن بود! اصلا حر چي؟؟؟ واي بر من!!
حالا مثل بچه پررو ها واستاديم، مي گيم آقا بيا ديگه! خسته شديم، انتظارمون درد گرفت...
واي بر من! کجايي سحر؟!!
اللهم الرزقنا توفيق شهاده في سبيلک
( مي شه؟؟؟)
قربون صفات آقا...

التماس دعا



موذن ::: پنجشنبه 19/11/1385::: ساعت 11:28 عصر

بعد از فوت بابابزرگ زياد تنهاش نمي ذاشتيم! خيلي شبا من پيشش مي خوابيدم! بخصوص تو ماه رمضون که هيچ شبي تنها نبود! اما بعد از اون ديگه نرفتم!اونقدر نرفته بودم که يادم رفته بود صبح به صبح خواباشو برا کي تعريف مي کنه؟ يادم رفته بود حالا که من نيستم اون دل کوچيکش با کي صحبت مي کنه! مي دونستم که بابا يعني تنها باقي مانده ي زندگيشو ناراحت نمي کنه!! اما خب!! پس با اون خواب ها؟!!!


اون روز صبح جمعه که رفتيم خونه ش! نشستم، بعد از احوالپرسي با بقيه، گفت بيا اينجا ببينم اين چه خوابي بود که ديدم؟!! يه کم جا خوردم! رفتم پيشش، دستامو گرفت و گفت بيا اينجا بشين! : ديشب خانم حاج آقا ... اومد اينجا، تو هم بودي، بهت گفت مي خواستي بري کربلا اما من دارم به جات مي رم! بعد که اون رفت حاج خانم... اومد، اون هم گفت که مهديه قرار بوده بره کربلا اما من دارم مي رم به جاي اون! بعد ديگه بابابزرگت اومد:..( اصولا وقتي بابابزرگ مياد تو خوابش همه چي از اون به بعد مختص بابابزرگ مي شه و غير از اون ديگه حواسش به هيچکي نيست!)


بدجور حالمو گرفت؛ مي گفت: قراره بري کربلا؟ جريان چيه؟ (آخه قول داده بودم بهش که با هم بريم!)


هنوز هاج و واج خواب هايي بودم که تعريف کرده بود برام! اون رفت دنبال کارش و من تموم اون روز و البته روزهاي بعد درگير اين بودم که چرا برات نداده رو ازم گرفتن! دلم شکست! اما خوشحال بودم! يه ذوق کوچولو ته دلم داشتم به خاطر اينکه مطمئن شدم خدا اون التماسا رو بابت برات کربلا شنيده! خواسته بده بهم! اما شايد من کاري کردم که نشونش دادم ارزششو ندارم! شايد ...


نمي دونم! اگرچه ازم گرفتن! اما يواشکي مي گم! به خدا هم نگين! کلي بابتش ذوق کردم!!


خدايا هر چه کردم غلط کردم! دوباره بهم بده. اين بار جون خودم پسش نمي دم! مي بيني حالا!!!!



موذن ::: سه‏شنبه 3/11/1385::: ساعت 10:35 عصر

خدا نصيب نکنه!!!


اوايل پاييز 83 بود. جو فارغ التحصيلي بچه ها رو گرفته بود. يه استاد مثل خودشون گير آوردن و  رفتن تو فاز مخ زني!


 خلاصه بعد از کلي خودکشي تونستن با بچه هاي ارشد يه اردو ترتيب بدن!


بهانه ي اردو؟ ديدن خاکهاي اطراف مشهد و آزمايشگاههاي دانشگاه فردوسي مشهد.


خوب بود! همه قبول کردن!


اوايل ديماه بود که رفتيم.


 همون طور که گفتم خدا نصيب نکنه!!!


البته هم کلاسي هاي منو! نه اردوي مشهد!!!


شبي که رفتيم حرم...............


اول بگم دم در حرم اول از همه به من گير دادن. وقتي با موفقيت اومدم بيرون چشماي از حدقه بيرون اومده ي استاد، پسرا و دختراي بي حجابمون داشت بدجور مي پاييدم! انگار بيچاره ها خيلي درگير بودن که چرا به تنها دختر باحجاب کلاس گير داده بودن! به شما هم نمي گم  تا باشين تو کف...


مهم نبود...


اما چشمتون روز بد نبينه... من که از خجالت مردم!! از همون اول خادمي نبود که بهمون تذکر نده!!! خانم حجابت... خانم چادرت... خانم...


بچه با غيرتا و استاد محترم هم که حسابي شاکي شده بودن... از دست دخترا؟ نه جونم!!! از دست خادمين محترم!!!


تو حرم حسابي حس مرجع تقليد بودن منو گرفته بود... يکي مي گفت: چطوري بايد نيت بکنيم؟ يکي ديگه مي گفت: بايد حتما به ضريح دست بزنيم؟ يکي ديگه...


ناژين که اصلا نمي تونست اون چادر کوتاه رو طوري جمع کنه که هم سرش پوشيده بشه و هم اون شلوار کوتاش! گفت: من بايد دستمو به ضريح بزنم! (عجب اعتماد به نفسي)


بچه ها سعي کردن بي خيالش کنن اما نتونستن! هنوز درگير سئوالات بچه ها بودم که يه دفعه با صداي جيغ ناژين همه ي بچه ها رفتن سمت ضريح!


فقط ناژين رو مي ديديم که داشت جيغ مي زد و دستش رو بالا گرفته بود! چادرش هم که الله اعلم!!! معلوم نبود کجا انداخته بود!! خلاصه مائده و فريده به زور از زير دست و پا کشيدنش بيرون!


همه نگرانش بودیم که چی شده؟


در حالی که اشکش درومده بود گفت: یکماه بیشتر بود که مواظبش بودم! ناخنم شکست!


بچه ها یخ کرده بودن! جیغ ناژین فقط به خاطر شکستن ناخن بلندش بود!!


دلم سوخت!! نمی دونم به حال کی!! فقط می دونم بدجور سوخت!!



موذن ::: چهارشنبه 13/10/1385::: ساعت 9:5 عصر

اصلا حس درس خوندنم نمياد!! رفتم تو حياط .ياد کنکور افتادم. چهار نفري ( اين چهار نفر؛ منم و آبجيم و داداشم و دختر داييم)، سر غروب، تو حياط ! آخ مي چسبيد تست زدن!!


همه رفتند! دو نفر از اون جماعت هنوز دانشجواند و دو نفر ديگه هم فارغ التحصيل!..


.


.


.


هوا چه سرد شده؟! نگاه کردم دور وبرم ... هيچ خبري نبود!!


دلم به اينا خوش بود که... بي معرفتا نمي دونم کجا رفتند؟!!


يادم رفت اين دسته از دوستامو معرفي کنم.


جرج، بيلي، جيمي، جکسون، جرجيا، جک و بيلچه ي خدا بيامرز...مي دوني بيلچه چي شد که مرد؟! راستش من هم درست نمي دونم!


يه روز که به دلايل پيش بيني نشده( اومدن مهمون) مجبور شدم رختخواب همسلوليم( همون هم اتاقي) رو بعد از چند هفته جمع کنم با اسکلت بيلچه مواجه شدم...


اگه شما بودين چکار مي کردين؟! عجب آدمهاي بي عقلي پيدا مي شن!!! طفلک بيلچه خيلي بچه بود...


البته انتقامش رو گرفتم، منم دختر همسايه شون رو کشتم و انداختم تو ساک همون همسلوليم!!!حقشه!!!...


.


.


.


واي مجيد! ديگه حوصلم داره سر ميره!! هيچکس اينجا نيست! همه رفتن!!


.


.


.


راستي مارمولک ها تو زمستون کجا مي رن؟!!



موذن ::: شنبه 2/10/1385::: ساعت 8:52 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 1
بازديد ديروز: 14
کل بازديد :76170

>> درباره خودم <<
سفره ي اذون
موذن[14]
سلام. موذن منم. يه نسل سومي معمولي! اذان مي گم اما فقط وقتي که مي خوام خودم نماز بخونم. متولد 62 ام. نوشته هام حرف چشمامه و دلم! قصه ي همين دور و براست!

>>آرشيو شده ها<<

>>لوگوي وبلاگ من<<
سفره ي اذون

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<











>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<